آرمانآرمان، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

آرمان روان

شغل آینده

یادتونه وقتی بچه بودیم همه بزرگترها یه سوال کلیشه ای ازمون میپرسیدن؟ میخوای بزرگ بشی چه کاره بشی؟ دیشب هم من همینطوری از آقا آرمان این سوالو پرسیدم. پسرکم هم جواب دادند: بنزین کار بعد از کمی کنکاش، کاشف بعمل اومد که منظور از بنزین کار متصدی پمپ بنزینه خدا رحم کنه اونایی که میخوان دکتر و مهندس و خلبان بشن چی میشن وای به حال من که پسرم میخواد بنزین کار بشه ...
22 ارديبهشت 1392

روایت روز معلم

روایت روز معلم از زبان آقا آرمان: مامانی، وقتی خانم نیک پور وارد کلاس شد همه بچه ها با دسته گل دویدیم به سمتش و بلند بلند داد زدیم روزتون مبارک. بعد هم نشستیم و یکی یکی کادوهامونو بردیم دادیم به خانم و بوسش کردیم. ولی مامانی فکر کنم ارشیا میخواد با خانم معلم ازدواج کنه. مامانی: چرا مامان؟ آرمان: آخه دسته گلش از همه بزرگتر بود. فکر کنم فردا عروسی کنن چون جمعه ست و تعطیله. مامانی: پسرم تو کی میخوای ازدواج کنی؟ آرمان: وقتی که بزرگ شدم. مامانی: با کی؟ آرمان: حالا معلوم میشه، وقتی بزرگ شدم تصمیم میگیرم. عصر همانروز ..... وقتی که پسرم از مامانی و بابایی دلخور شده بود: اصلاً غذا نمیخورم تا بزرگ نشم و نتونم ازدواج کنم، همیشه پ...
14 ارديبهشت 1392

مهربان روزت مبارک

وقتی چشم به جهان گشودم. قلب کوچکم مهربانی لبخند و نگاهت را که پر از صداقت و بی ریایی بود احساس کرد. دیدم زمانی را که با لبخندم لبخند زیبائی بر چهره خسته ات نشست و دنیایت سبز شد و با گریه ام دلت لرزید و طوفانی گشت. از همان لحظه فهمیدم که تنها در کنار این نگاه پرمهر و محبت است که احساس آرامش و خوشبختی خواهم کرد. مادر عزیزم روزت مبارک و این شعر هم تقدیم به مادر شوهر عزیزم. عزیزی که وجودش همواره پشتوانه، دلگرمی و مونس مهربان لحظه های غریبیم بوده.  تاج از فرق فلک برداشتن جاودان آن تاج بر سر داشتن در بهشت آرزو ، ره یافتن هر نفس شهدی به ساغر داشتن روز در انواع نعمت ها و ناز شب بتی چون ماه در بر داشتن صبح از بام جها...
10 ارديبهشت 1392

آرمان بی خیال

آرمان: مامانی فردا چی دارم؟ مامانی: زبان انگلیسی بعد از چند لحظه............ آرمان: وای چقدر دلم درد میکنه، فردا نمیتونم برم مدرسه . مامانی: آخه چرا، تو که تا حالا خوب بودی، یدفعه چی شدی ؟ آرمان: نمیدونم، فکر کنم بخاطر آلوچه باشه. چند ساعت بعد........ آرمان: مامانی، آلوچه میاری بخورم؟ مامانی: مگه نگفتی بخاطر خوردن آلوچه دلت درد میکنه و نمیتونی فردا بری مدرسه؟ آرمان: دلم درد میکنه ولی خوب............. راستش کتاب زبانمو گم کردم، خانم علایی گفته اگه کتابت پیدا نشد نیا مدرسه. مامانی:  کی گم کردی؟ آرمان: چند روزه. و ساعات بعد به گشتن در کمدها و کشوها و.... گذشت تا کتاب پیدا شد. قربونت برم پسر بیخیال مامان. خدا رحم ک...
4 ارديبهشت 1392

دلتنگی

پسر گلم. هیچوقت دلم نمیخواد خاطرات روزهای تلخ رو برات ثبت کنم ولی گریزی از ناخوشی نیست و خوبیش اینه که یادت میفته چقدر تو روزهای خوش زندگیت از خدای مهربون غافل شدی و یادش نکردی. نازنینم، وقتی چند روز پیش بابایی تصمیم گرفت اینبار برای تنظیم قند خونش بره بیمارستان و بستری بشه، خوشحال شدم. چون بعد از مدتی به خودش اومد و یادش افتاد که باید به فکر سلامتیش باشه. ولی دیروز وقتی تو لباس بیمارستان دیدمش، دلم کنده شد. با وجود اینکه هم من و هم تو بخاطر موقعیت کاری بابایی به دوریش عادت داریم ولی اینبار تحملش خیلی سخته. بابایی هم اونجا خیلی حوصلش سر میره و بیشتر احساس دلتنگی میکنه. هرچند روزهای سختیه ولی امیدوارم اثر مثب...
31 فروردين 1392

بازم تولدت مبارک

امروز روز تولد توست و من هر روز بیش از پیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی . . . تولدت مبارک   از روزی که صدایت در وجودم طنین انداز شد،شتاب تپیدن قلبم رو به فزونی یافت امروز ثانیه ها نام تو را فریاد می زنند و من در اوج عشق خود را در پستوی زمان تنها حس نمی‌کنم . . . تولدت مبارک ای زیبا ترین ترانه ی هستی ، بدان که شب میلادت برایم ارمغان خوبی ها و زیبایی هاست پس ای سر کرده ی خوبی ها میلادت مبارک . . .   دفترچه ی خاطرات قلبم را که خالی از عشق و یکرنگی بود سرشار از عشق و محبت کردی  ، نازنیم ، زیباترینم حضور گرم و همی...
18 فروردين 1392

تولدت مبارک

بازم شادی و بوسه ، گلای سرخ و میخک میگن کهنه نمی شه تولدت مبارک تو ین روز طلایی تو اومدی به دنیا و جود پاکت اومد تو جمع خلوت ما تو تقویما نوشتیم تو این ماه و تو این روز از اسمون فرستاد خدا یه ماه زیبا یه کیک خیلی خوش طعم ،با چند تا شمع روشن یکی به نیت تو یکی از طرف من الهی که هزارسال همین جشنو بگیریم به خاطر و جودت به افتخار بودن تو این روز پر از عشق تو با خنده شکفتی با یه گریه ی ساده به دنیا بله گفتی ببین تو اسمونا پر از نور و پرندس تو قلبا پر عشقه رو لبا پر خندس تا تو هستی و چشمات بهونه س واسه خوندن همین شعر و ترانه تو دنیای ما زندس واسه تولد تو باید دنیا رو اورد ستاره ...
17 فروردين 1392

سال نو مبارک

و باز گرمای ملایم و فرحبخش روز های آفتابی بهار در باغ و راغ و کشتزار ها به سبزه و گلها و درختان بشارت میدهد تا از خواب سنگین زمستان بیدار شوند و روح تازه بخود گیرند و آنگاه این نوای جانبخش را ساز بدارند . . . و باز نسیم گوارای گیسوان مشک بوی بته های گلاب را با آهنگ موزون تکان میدهد تا با لالهء خوش عذار و نرگس و ریحان و گل های دشتی همزمان جوانه زنند و ترانه عشق را به گوش عشاق برسانند و آنگاه در چمنها و دشت و دمن طوفان برپا کنند . . . و باز هوای شاداب به عشرتگاه باغ و لاله زار ها راه میگشاید و گلهای سرخ و زرد و نیلوفری را که در سبزه زار ها می رویند نوازش میدهد و آنگاه پربار چمن را به نظاره می نشیند و همین ک...
27 اسفند 1391

دعا برای سلامتی باباجون

متاسفانه دیروز قلب مهربون باباجون دوباره به درد اومد و اینبار باباجون مهربون رو راهی بیمارستان کرد. واقعا نمیدونم چرا خدا قلب آدمای مهربون رو بیشتر به درد میاره. آرمان خیلی نگران باباجونه. امیدوارم هرچه زودتر باباجونی خوب خوب بشه. شما هم برای سلامتیش دعا کنید. ...
16 اسفند 1391

شکستن سر آرمان

دیشب بعد از اینکه با گل پسر و خاله رفتیم و برای آقا کوچولو چند تکه لباس خریدیم، رفتیم خونه خاله. بعد از خوردن شام من و خاله و عمو موسی مشغول صحبت کردن بودیم. آرمان و سپهر هم تو سالن مشغول بازی که یکدفعه با صدای جیغ آرمان همه از جا پریدیم. ظاهرا سرش خورده بود به میز شیشه ای. منم طبق عادت شروع کردم به مالیدن سرش که با دست پر از خونم مواجه شدم . صدای جیغ من باعث شد بچه بیشتر بترسه. خیلی خیلی بد بود. خون مثل فواره از محل بریدگی بیرون میزد. اگه تنها بودم مطمئنا خودم زودتر ضعف میکردم و هیچکاری از دستم برنمیومد. پسرکم خیلی گریه کرد طوری که حالاحالاها اینجور گریه رو ازش ندیده بودم. خلاصه ساعتهای خیلی بدی رو پشت سر گذاشتیم ولی خوشبختانه به خیر گذشت....
15 اسفند 1391