آرمانآرمان، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

آرمان روان

دلتنگی

1392/1/31 10:33
نویسنده : ماماني
192 بازدید
اشتراک گذاری

پسر گلم. هیچوقت دلم نمیخواد خاطرات روزهای تلخ رو برات ثبت کنم ولی گریزی از ناخوشی نیست و خوبیش اینه که یادت میفته چقدر تو روزهای خوش زندگیت از خدای مهربون غافل شدی و یادش نکردی.

نازنینم، وقتی چند روز پیش بابایی تصمیم گرفت اینبار برای تنظیم قند خونش بره بیمارستان و بستری بشه، خوشحال شدم. چون بعد از مدتی به خودش اومد و یادش افتاد که باید به فکر سلامتیش باشه.

ولی دیروز وقتی تو لباس بیمارستان دیدمش، دلم کنده شد. با وجود اینکه هم من و هم تو بخاطر موقعیت کاری بابایی به دوریش عادت داریم ولی اینبار تحملش خیلی سخته. بابایی هم اونجا خیلی حوصلش سر میره و بیشتر احساس دلتنگی میکنه.

هرچند روزهای سختیه ولی امیدوارم اثر مثبت داشته باشه و باعث بشه بابااحسان بیشتر به فکر سلامتیش بیفته و سعی کنه با مراعات وجود نازنینش رو هم برای خودش و هم برای من و تو حفظ کنه. ان شاء الله

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

مامان کیامهر
31 فروردین 92 14:35
سلام گلم .کمی نگران شدیم .مگه دوباره قندشون بالا رفته؟ ایشالا آقا احسان هرچه زودتر پیشتون برگردن و قندش دیگه اذیتش نکنه . مراقب سلامتیتون باشین


ممنون عزیزم. ناشکری نمیکنم ولی خیلی سخته. براش دعا کنید. کیامهر جونو ببوس
maliheh
31 فروردین 92 15:20
سلام مهرانه جون خدا بد نده خیلی ناراحت شدم انشالله اقا احسان هر چه زودتر بهبود پیدا کنند و برگردن خونه.


سلام عزیزم. ممنون از لطفت. محتاج دعای شما هستیم.