آرمانآرمان، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

آرمان روان

روایت روز معلم

1392/2/14 12:51
نویسنده : ماماني
277 بازدید
اشتراک گذاری

روایت روز معلم از زبان آقا آرمان:

مامانی، وقتی خانم نیک پور وارد کلاس شد همه بچه ها با دسته گل دویدیم به سمتش و بلند بلند داد زدیم روزتون مبارک. بعد هم نشستیم و یکی یکی کادوهامونو بردیم دادیم به خانم و بوسش کردیم.36_15_4.gif ولی مامانی فکر کنم ارشیا میخواد با خانم معلم ازدواج کنه.ني ني شكلك

مامانی: چرا مامان؟

آرمان: آخه دسته گلش از همه بزرگتر بود. فکر کنم فردا عروسی کنن چون جمعه ست و تعطیله.36_11_6.gif

مامانی: پسرم تو کی میخوای ازدواج کنی؟

آرمان: وقتی که بزرگ شدم.

مامانی: با کی؟

آرمان: حالا معلوم میشه، وقتی بزرگ شدم تصمیم میگیرم.

عصر همانروز ..... وقتی که پسرم از مامانی و بابایی دلخور شده بود:

اصلاً غذا نمیخورم تا بزرگ نشم و نتونم ازدواج کنم، همیشه پیشتون بمونم و اذیتتون کنم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (3)

مامان یگانه
15 اردیبهشت 92 13:56
وای از دست این مامان وبابا که این گل پسرو اذیت میکنن!!!!خوب کاری میکنی آرمان جون تا ابد پیششون بمون


ما که از خدامونه فری جون. ولی تکلیف دخترایی که درم در خونه صف میکشن چی میشه؟؟
خاله دلارام
15 اردیبهشت 92 18:21
ارمان غذا بخور عزیزم


خاله جون مطمئن باش آرمان جون با غذا خوردن هیچوقت قهر نمیکنه.
مامان کیامهر
18 اردیبهشت 92 15:18
الهی !!! عجب تهدیدی ! قربونت برم .مهران فکر کن آرمان دادماد بشه و تو هم مادر شوهر!! جونم توکت شلوار دامادی خوردنی میشه کپل من هزار تا بوسش کن و فشار.....


مرسی سودکم. دعا کن تا اونموقع پسرم یه کم لاغر بشه