روایت روز معلم
روایت روز معلم از زبان آقا آرمان:
مامانی، وقتی خانم نیک پور وارد کلاس شد همه بچه ها با دسته گل دویدیم به سمتش و بلند بلند داد زدیم روزتون مبارک. بعد هم نشستیم و یکی یکی کادوهامونو بردیم دادیم به خانم و بوسش کردیم.
ولی مامانی فکر کنم ارشیا میخواد با خانم معلم ازدواج کنه.![]()
مامانی: چرا مامان؟![]()
آرمان: آخه دسته گلش از همه بزرگتر بود. فکر کنم فردا عروسی کنن چون جمعه ست و تعطیله.![]()
مامانی: پسرم تو کی میخوای ازدواج کنی؟
آرمان: وقتی که بزرگ شدم.
مامانی: با کی؟
آرمان: حالا معلوم میشه، وقتی بزرگ شدم تصمیم میگیرم.![]()
عصر همانروز ..... وقتی که پسرم از مامانی و بابایی دلخور شده بود:
اصلاً غذا نمیخورم تا بزرگ نشم و نتونم ازدواج کنم، همیشه پیشتون بمونم و اذیتتون کنم.![]()
![]()
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


روایت روز معلم
