آرمانآرمان، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 19 روز سن داره

آرمان روان

آموختنی

کودکان وقتی با سرزنش و انتقاد زندگی می کنند می آموزند بی اعتماد به خود باشند. وقتی با خشونت زندگی می کنند می آموزند که جنگجو باشند. وقتی با ترس زندگی می کنند می آموزند که بُزدل باشند. وقتی با ترحم زندگی می کنند می آموزند که به خود احساس ترحم داشته باشند. وقتی با تمسخر زندگی می کنند می آموزند که خجالتی باشند. وقتی با حسادت زندگی می کنند می آموزند که در خود احساس گناه داشته باشند. اما اگر با شکیبایی زندگی کنند بردباری را می آموزند. اگر با تشویق زندگی کنند اعتماد و اطمینان را می آموزند. اگر با پاداش زندگی کنند با استعداد بودن و پذیرندگی را می آموزند. اگر با تصدیق شدن زندگی کنند عشق را می آموزند. اگر با توافق زندگی کنند دوست داشتن خود را می آموز...
30 مهر 1391

آرمان عاشق بن تن

آرمان عاشق فیلمهای بن تنه. به نظرش بن تن خیلی قویه و بقول خودش قهرمانه و هرکاری رو میتونه انجام بده. هر چیزی که هم مربوط به بن تن باشه داره. از سی دی های مختلفش تا جوراب، موتور، ماشین، لباس، کیف،کفش، تفنگ، کلاه و از همه مهمتر آمی تریکس یا همون ساعت مچی بن تن که اونو تبدیل میکنه به موجودات عجیب و غریب. خدایا کاش همیشه دنیای بچه ها اینقدر کوچیک و قشنگ میموند تا همیشه تصور میکردن که همه مشکلاتشون رو بن تن میتونه حل کنه. اینم عکس آرمان و بن تن ...
9 مهر 1391

روزشمار شروع مدرسه

سه شنبه 28/6/91 اولین روز پیش دبستانی آرمانه. من که خیلی استرس دارم. حتی از اون روزها که خودم میرفتم مدرسه بیشتر استرس دارم. امیدوارم خیلی زود بتونه با جو اونجا کنار بیاد و دوستهای جدید پیدا کنه. هرچند خودشم بی استرس نیست. چند روز پیش میگفت: مامانی خاله های مدرسه مهربونن؟ اگه چیزهایی که یاد میدن یاد نگیرم دعوام میکنن؟ امیدوارم گل پسرم بتونه اولین قدم زندگیشو محکم برداره. راستی روپوششم سبز خیلی خوشرنگه و خیلی هم بهش میاد. ایشاا.. عکسهاشو بزودی میذارم.  
26 شهريور 1391

پسر پرتوقع

چند روز پیش آرمان بجای مهدکودک رفته بود خونه مامان جون. ظهر که از سرکار برگشتم رفتم اونجا دنبالش. بعد از خوردن ناهار غرق صحبت در مورد یه موضوع مهم با باباجون و مامان جون شده بودم و متوجه نشدم که پسرکم چندبار صدام کرد تا چیزی بپرسه. بعد از چند دقیقه با حالت عصبانی گفت: بیا تو اتاق عموامیرحسین باهات کار دارم. وقتی رفتیم تو اتاق در رو محکم بست و دستی به کمر زد و گفت: تو با من چته مامانی، چرا جوابمو نمیدی؟ من پسرت نیستم؟ با من مشکلی داری؟ تو اون لحظه متوجه شدم که پسرم دیگه بزرگ شده و شخصیت خودشو داره. بعد از کلی قربون صدقه و ماچ ازش عذرخواهی کردم. ما همیشه توقع داریم بچه ها با اولین صدا جوابمونو بدن ولی گاهی اوقات خودمون اونا رو نمیبینیم. غافل ...
7 شهريور 1391

آرمان چاپلوس

پسر گلم برعکس باباش خیلی چاپلوسه. با زبون شیرینش آدم رو وادار به انجام خواسته هاش میکنه ولی در ضمن خیلی هم منطقیه. هر وقت صداش میزنم آرمان میگه بله مامان عزیزم. وقتی هم بهش میگم مثلا پام درد میکنه میگه چرا قربونت برم. الهی من بمیرم. الهی مامانی قربون شیرین زبونی تو بشه. الهی همیشه سالم بشی. ...
27 تير 1391

آرمان و کلاسهای تابستانی

بخاطر مشغله کاری مدت زیادیه که نتونستم مطلبی در مورد پسر گلم بذارم. آرمانم از روز اول تابستون میره کلاس ژیمناستیک و رباتیک. روزهایی که ژیمناستیک داره ظهر که میاد خونه خیلی خسته میشه و زود میخوابه. حرکتهایی هم که یاد گرفته دائم تو خونه نمایش میده. از کله ملق تا پروانه و چیزای دیگه که من سر در نمیارم. پسرم یه پا ورزشکار شده. مامان قربونت بره. ...
22 تير 1391

بابا احسانی دوست دارم

بابا احسان آرمان دیابت داره. 5 سالی میشه. درست وقتی آرمان 4 ماهه بود متوجه مریضیش شدیم. با وجود مریضی از هیچ تلاشی برای خوشبختی و خوب زندگی کردن من و آرمان فروگذار نکرده. خدایا به پاکی قلب کوچیک پسرکم قسمت میدم که باباشو خوب کنی. بابا احسان عزیز روزت مبارک. دوست داریم خیلی زیاد   ...
12 خرداد 1391

پسر رازدار

دیروز جمعه بابا احسان و مامان جون تصمیم گرفته بودند برای مامان مهرانه تولد سورپریزانه بگیرند. هیچکس هیچی لو نداد تا عصر که وقتی من رفته بودم بیرون مامان جون به آرمان گفته بودن یه رازی رو میخوام بهت بگم. امروز تولد مامانته ولی نباید بهش بگی. پسرکم قول داده بود که هیچی به من نگه. وقتی اومدم گفت مامانی من یه راز دارم که نمیتونم بگم. منم خیلی اصرار نکردم. ولی پسرم دلش طاقت نیاورد و رفت دم در چشماشو بست و گفت امروز تولدته مامانی. بعدم انگار یه بار سنگینی رو زمین گذاشته باشه شروع کرد به جست و خیز و بازی. شب هم وقتی اومدیم خونه کادوهامو دیده و گفته مامان خوشگلم کادوهات خیلی قشنگه. ...
6 خرداد 1391