آرمانآرمان، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

آرمان روان

فرار آرمان

خیلی عالیه که انسان فراموشکاره و گذر زمان خیلی چیزا رو از یادش میبره، کلاس اولی بودن خودمون یادمون رفته، شیرینی و لذت یاد گرفتن خوندن و نوشتن یه طرف و سختی درک و حفظ اینکه در زبان شیرین فارسی(100 درصد مختلط با عربی) چندتا(س ص)، (ز ذ ظ ض)، ( ت ط)، خوا استثناء  و کلی استثناء دیگه وجود داره واقعا یه طرف . هرچند صبر و حوصله ای که بچه ها دارن با ما قابل مقایسه نیست. به قول معلم مهربون آرمان که میگه: دنیای بچه ها اونقدر قشنگ و بی ریاست که وقتی ظهر میشه و مدرسه تعطیل میشه افسوس میخورم که باز هم برمیگردم به دنیای آدمایی که بعضی هاشون فقط اسم آدم بودن رو یدک میکشن. ولی خوب یه وقتایی همین بچه های معصوم از شدت بازیگوشی هر بهونه ای درمیارن تا...
22 ارديبهشت 1393

تولد تولد تولد

هرچند خیلی با عجله و دستپاچه ولی بالاخره تولد آرمانم با چند روز تاخیر روز پنچشنبه 21 فروردین برگزار شد. امیدوارم به همه مهمونای عزیزم خوش گذشته باشه و کم و کاستیهارو به بزرگی خودشون ببخشن. از همه شون بخاطر حضورشون، گرما دادن به مجلس و هدیه های زیباشون واقعا ممنون سعی کردم تولد پسرم تم مک کوئین داشته باشه هرچند خیلی کمرنگ حالا چندتا عکس یادگاری از جشن گل پسرم:     درسته که مامانی یه کوچولو خسته شد ولی همه اینا فدای یه لحظه خندیدن و شاد بودنت امید زندگیم خیلی خیلی خیلی دوست دارم ...
25 فروردين 1393

تولدت مبارک

تنها بهانه بودنم و ای تنها دلیل رد کردن هر بهانه، پسر نازنینم هفت سالگیت مبارک هزاران بار خدارو شکر که چنین روزی رو آفرید و صدهزاران بار شکر بخاطر همه آرامشی که از وجود تو دارم وجود تو با ارزش ترین هدیه ست که خدا منو لایق اون دونسته آغوش کوچک و مهربونت بزرگ ترین جای دنیاست و کلام کودکانه و شیرینت زیباترین و گوش نوازترین ملودی عالم تمام لحظه های عمرم بدرقه نفس کشیدنت نفس من الهی همیشه جاده زندگیت هموار، آسمون چشمات صاف و دریای دلت همیشه آروم و زلال باشه و هیچوقت از دنیا خسته نباشی   ...
18 فروردين 1393

سکوت من

همیشه میگن سکوت علامت رضاست ، اما من میگم نه ! بعضی وقت ها سکوت میکنی، چون اینقدر رنجیدی که نمیخوای حرف بزنی ... ... بعضی وقت ها سکوت میکنی ، چون حرفی برای گفتن نداری ... گاهی موقع ها سکوت یه اعتراضه ، گاهی موقع هام انتظاره ... اما بیشتر وقت ها سکوت واسه اینه که هیچ کلمه ای نمیتونه غمی رو که تو وجودت داری ، توصیف کنه...
21 اسفند 1392

رژیم

گل پسر من یکم البته بازم تاکید میشه فقط یکم تپله . هربار که دکتر میریم بخاطر اضافه وزن مورد عنایات ایشان قرار میگیریم . خیلی هم پرخور نیست(به نظر مامانش) ولی خوب تحرکش هم کمه. ولی اینبار......................... در پی تلاشهای مکرر مامان در امر رژیم و  ورزش و البته اراده پسر گلم اینبار با کاهش وزن روبرو شده و مورد تشویقهای فراوان خانم دکتر قرار گرفتیم . امیدوارم این روند ادامه پیدا کنه و جدا از چاقی و لاغری فرزندم سالم باشه فقط سالم باشه.   ...
16 بهمن 1392

آرمان تابلو خوان

من و آرمان سوار بر ماشین: مامانی صدای این آهنگتو کم کن دارم تمرکز میکنم این تابلوها رو بخونم و در حال تلاش برای خوندن تابلوهای طرح گرافیکی:  تو که به من میگی دست خطم بده پس اون آدمایی که این تابلوها رو نوشتن چی اینا که اصلا نوشتن بلد نیستن. ...
15 بهمن 1392

دلتنگی

این روزها دورم اما نزدیک نزدیکم ، ساکت اما پر از حرفم ، آرام اما  غوغایی ست درونم .... نشسته و میشمارم روزهای رفته و روزهای  در پیش رو را و  اینکه چه صبور است این دل !! نمی دانم چه اصراری دارد  در زنده نگه  داشتن تمامشان!   نمی دانم .    آرامم میکند تنها، قدم های تنهایی اما با یادی از گذشته ها و صدایی که میخواند و نگاهی رو به آسمان نگاه میکنم این روزها ...این روزها همه چیز را نگاه میکنم ... حتی او را ! ...
6 بهمن 1392