آرمانآرمان، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 14 روز سن داره

آرمان روان

امید زندگی

اینجادرهوای نمناک عاشقانه، همدم آشنایی ست که هرروز درسایه روشنی از کوچه باغ زندگی جاری میشود وهرروز تنها یک بغل ازمحبت خالصانه توست که خالی دستهایش راپرمیکند توکه آبیترین مصداق حضورصداقتی . . خوب من ، هرروز زیباترین ترانه لحظه های خاموشم صدای نفسهای توست وسادگیه بی شائبه ی صدایت که چقدربوی عشق میدهد. . راست میگویم گستره آسمان طپش های خود را درسینه تومیجوید،، آنجا که مهربانی درسایه لطیفترین واژه قرن معنا میشود وعشق درباشکوهترین جلوه خویش خودنمایی میکند ومن دربرابراینهمه همیشه تنها یک دنیا دلتنگی دارم که با تمام احساسم نثارت میکنم، باهمان دستهای خالی که همیشه درتمنای محبت توست  . . ...
12 اسفند 1391

آرمان و مهموناش

چند روز گذشته ما مهمونای خیلی خیلی عزیزی داشتیم. دوستای دوران دانشگاه مامانی با خانواده هاشون از شهرکرد اومده بودن. هرکدومشون هم یه پسر گل داشتن. آروین 4 ساله و کیامهر 2 ساله. آرمان خیلی خیلی خوشحال و ذوق زده شده بود. البته منم همینطور. پسرم تو این چند روز خیلی با دوستاش خوب رفتار کرد و با وجود اینکه مریض بود ولی دایم مشغول بازی و شیطنت با دوستاش بود. خلاصه اینکه همگی چند روز رویایی رو سپری کردیم. با یاد خاطرات خوب و شیرین گذشته. دوستان عزیزم امیدوارم هرجا هستید همیشه خوشحال و شاد و سالم باشید. دوستتون داریم و ازتون ممنونیم بخاطر لحظات زیبایی که برامون ساختین. ...
24 بهمن 1391

یه دنیا تاخیر

سلام گل پسرم. عسل مامان ببخشید که تو این مدت نتونستم بخاطر مشغله کاری زیاد(خیلی زیاد) هیچ پستی برات بذارم . میخوام اینو بدونی که مامانی عاشقته و دیوونه وار دوستت داره و بهت افتخارمیکنه. بخاطر همه چی و مخصوصا کارنامه های درخشانه این چند ماهه که همه فاکتوراش خ خ یعنی خیلی خوبه. بجز ژیمناستیک که اونم بخاط وزن زیاد و کم تحرکی شماست و البته علاقه زیادت به خوردن فدات شم       تو این مدت خیلی خوب با دوری مامان و بابات کنار اومدی. هرچند خونه مامان جون و باباجون حسابی خوش گذروندی. جا داره که همینجا از زحمتها و دلسوزیهای هر دوشون خیلی خیلی خیلی خیلی تشکر کنم. چون از هیچ کاری برای شادی و سلامتی تو دریغ نمیکنن. باباجونی و ما...
11 بهمن 1391

آرمان و پسرخاله

فقط یکی از خاله های آرمان که خاله میترا باشه تو شهر یزد زندگی میکنه. خاله میترا یه دختر داره (نگار خانم) و یه پسر(آقا سپهر) که البته آرمان بهشون میگه آجی نگار و داداش سپهر. هر وقت هم بهش میگی آجی یا داداش میخوای میگه من که داداش و آجی دارم. دیگه نمیخوام. اینم یه عکس از آرمان و پسرخاله ...
13 آذر 1391

افتادن اولین دندان

دیروز ظهر دندون جلوی آرمان ردیف پایین افتاد. البته من فکر میکنم خیلی زوده. شاید بخاطر اینه که پسرم خیلی کم شیر میخوره. این اتفاق ظهر موقع ناهار خونه باباجون افتاده و باباجون دندون پسرمو لای دستمال کاغذی پیچیده و بهش گفته که بذارتش زیر بالشش تا فرشته ها دندونش رو بردارن و بجاش براش کادو بذارن. بابا احسانم دیروز بعدازظهر کادو رو که یه جورچین بن تنی بود خرید و صبح قبل از بیدارشدن گل پسر گذاشت بالای سرش. صبح خیلی ذوق زده شده بود. دیروز یادم افتاد که این اولین دندون آرمان بود که درآورده بود و سر دراومدنش پسرم خیلی اذیت شد و حالا هم که راحت افتاد. جالب اینجاست که بابا احسان می گفت: به مدرسه زنگ بزن و به معلمش بگو حواسش باشه نکنه بچه ها آرمانو مسخر...
7 آبان 1391

آرمان و مدرسه

سلام دوستای خوب. خوشبختانه آرمان خیلی زود و راحت با مدرسه کنار اومد. اسم دوست صمیمیش که قبلا هم باهم یه مهدکودک میرفتن و الانم کنار هم میشینن آرین هستش. خاله مهربونش خاله لیلاست. اقای راننده سرویسش  که آرمان خیلی دوسش داره آقای مختاری و اسم هم سرویسیهاش نوید، مهران و عباسه.اسم کلاس آرمانم آمادگی شقایقه. اینم چند تا عکس از آرمان با روپوش مدرسه و در کلاس درس. ...
3 آبان 1391

شیرین زبون

معمولا آرمان جون به قول یزدیها خیلی خوش حال و احوال نیست. یعنی وقتی یه جا وارد میشه به زور سلام میده و موقع خداحافظی هم زودی فرار میکنه که مجبور به خداحافظی نشه. ولی دیروز یه اتفاق بامزه افتاد. وقتی می خواستیم از خونه آقابرزگ بریم خونه خودمون باباجون گفت: آرمان جون باز خداحافظی یادت رفت. پسرگلم هم گفت: آخه من از لحظه خداحافظی بدم میاد. ...
3 آبان 1391