آرمانآرمان، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 13 روز سن داره

آرمان روان

بچه های کار

1392/6/9 13:54
نویسنده : ماماني
249 بازدید
اشتراک گذاری

عزیزدل مامانی، پسر مهربون و دل نازکم. حرف دیروزت خیلی رو مامانی تاثیر گذاشت. گفتم تو وبلاگت هم بنویسم تا شاید تلنگری برای همه باشه.

نزدیکی خونه ما یه بیمارستان هست که من معمولا خریدهای روزمره رو از سوپری کنار این بیمارستان انجام میدم. دیروز دوتا پسربچه همسن خودت که ظاهر بهم ریخته ای داشتند با چندتا از این دعاهایی که روی کارت چاپ شده، کنار بیمارستان بودند که با دیدن ما به طرفمون دویدن و اصرارهای همیشگی برای خریدن دعا. منم که طبق معمول دلم سوخت و از هرکدوم یکی خریدم. قیافه بهت زده تو که اولین بار بود اینجور بچه ها رو می دیدی خیلی برام جالب بود. به مامانی گفتی: مامانی اینا که هم قد منن. پس مامان و باباهاشون کجان؟ چرا اینارو میفروشن؟ منم گفتم: چون باید کار کنن و پول در بیارن. آرمان: مگه مامان و باباهاشون کار نمیکنن. بچه ها که نباید کار کنن. باید بازی کنن، درس بخونن، کارتون نگاه کنن و بعدن که بزرگ شدن برن سرکار. تازه پسرا اول سربازی هم باید برن.

و من واقعا نمیدونستم باید جوابت رو چه جوری بدم. فقط یاد این شعر خاله مهرنوش عزیز افتادم که با دیدن پسرک دستمال کاغذی فروشی که آدمهای از خدا بی خبر دستمالهایش رو به روی زمین انداخته بودند، گفته و خیلی هم زیبا گفته که:

با نگاه پر از ناداشته ات به چه خیره گشته ای؟؟

به خیال بخشش این نامردان حسرت فروش

که چه بی رحمانه دستمالهایت را به زمین انداختند.

و تو به اندازه تمامی دستمالها مچاله شدی، خم شدی، شکستی

راستی

دستمال کاغذی به اندازه اشک ریختن تمام غمهایت برای فروش داری؟؟

به امید روزی که همه بچه های کار حس زیر یه سقف امن بودن رو تجربه کنند.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان کیامهر
14 شهریور 92 11:54
ایشاا....
الهی قربون پسر فهمیده و عاقل برم من


ممنون عزیزم. امیدوارم.