آرمانآرمان، تا این لحظه: 19 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

آرمان روان

شغل آینده

یادتونه وقتی بچه بودیم همه بزرگترها یه سوال کلیشه ای ازمون میپرسیدن؟ میخوای بزرگ بشی چه کاره بشی؟ دیشب هم من همینطوری از آقا آرمان این سوالو پرسیدم. پسرکم هم جواب دادند: بنزین کار بعد از کمی کنکاش، کاشف بعمل اومد که منظور از بنزین کار متصدی پمپ بنزینه خدا رحم کنه اونایی که میخوان دکتر و مهندس و خلبان بشن چی میشن وای به حال من که پسرم میخواد بنزین کار بشه ...
22 ارديبهشت 1392

دعا برای سلامتی باباجون

متاسفانه دیروز قلب مهربون باباجون دوباره به درد اومد و اینبار باباجون مهربون رو راهی بیمارستان کرد. واقعا نمیدونم چرا خدا قلب آدمای مهربون رو بیشتر به درد میاره. آرمان خیلی نگران باباجونه. امیدوارم هرچه زودتر باباجونی خوب خوب بشه. شما هم برای سلامتیش دعا کنید. ...
16 اسفند 1391

شکستن سر آرمان

دیشب بعد از اینکه با گل پسر و خاله رفتیم و برای آقا کوچولو چند تکه لباس خریدیم، رفتیم خونه خاله. بعد از خوردن شام من و خاله و عمو موسی مشغول صحبت کردن بودیم. آرمان و سپهر هم تو سالن مشغول بازی که یکدفعه با صدای جیغ آرمان همه از جا پریدیم. ظاهرا سرش خورده بود به میز شیشه ای. منم طبق عادت شروع کردم به مالیدن سرش که با دست پر از خونم مواجه شدم . صدای جیغ من باعث شد بچه بیشتر بترسه. خیلی خیلی بد بود. خون مثل فواره از محل بریدگی بیرون میزد. اگه تنها بودم مطمئنا خودم زودتر ضعف میکردم و هیچکاری از دستم برنمیومد. پسرکم خیلی گریه کرد طوری که حالاحالاها اینجور گریه رو ازش ندیده بودم. خلاصه ساعتهای خیلی بدی رو پشت سر گذاشتیم ولی خوشبختانه به خیر گذشت....
15 اسفند 1391

آرمان و دوری مامان

ده روز پیش مامانی مجبور شد بره اراک بدون آرمان. با اینکه شش روز بیشتر طول نکشید ولی واقعا روزهای خیلی خیلی سختی بود . تحمل دوری پسرم روزهای آخر دیگه طاقت فرسا شده بود . هرچند خیالم از بابت پسرم راحت بود. بابا احسانی، مامان جون و باباجون حسابی هوای پسرمو داشتن و نگذاشتن دوری مامانشو احساس کنه که البته رفتارشون باعث شده بود پسرکم یه خورده لوس بشه . امیرعلی دوست گل آرمان و مامان مهربونشم خیلی خیلی لطف کردن و نگذاشتن به پسرکم بد بگذره. از همگی واقعا ممنون. آرمان همتونو خیلی خیلی زیاد دوست داره. اینم عکس آرمان و امیرعلی یا همون علی کوچولوی خودمون امیرعلی و آرمان در حال بازی ...
13 اسفند 1391

امید زندگی

اینجادرهوای نمناک عاشقانه، همدم آشنایی ست که هرروز درسایه روشنی از کوچه باغ زندگی جاری میشود وهرروز تنها یک بغل ازمحبت خالصانه توست که خالی دستهایش راپرمیکند توکه آبیترین مصداق حضورصداقتی . . خوب من ، هرروز زیباترین ترانه لحظه های خاموشم صدای نفسهای توست وسادگیه بی شائبه ی صدایت که چقدربوی عشق میدهد. . راست میگویم گستره آسمان طپش های خود را درسینه تومیجوید،، آنجا که مهربانی درسایه لطیفترین واژه قرن معنا میشود وعشق درباشکوهترین جلوه خویش خودنمایی میکند ومن دربرابراینهمه همیشه تنها یک دنیا دلتنگی دارم که با تمام احساسم نثارت میکنم، باهمان دستهای خالی که همیشه درتمنای محبت توست  . . ...
12 اسفند 1391

آرمان و مهموناش

چند روز گذشته ما مهمونای خیلی خیلی عزیزی داشتیم. دوستای دوران دانشگاه مامانی با خانواده هاشون از شهرکرد اومده بودن. هرکدومشون هم یه پسر گل داشتن. آروین 4 ساله و کیامهر 2 ساله. آرمان خیلی خیلی خوشحال و ذوق زده شده بود. البته منم همینطور. پسرم تو این چند روز خیلی با دوستاش خوب رفتار کرد و با وجود اینکه مریض بود ولی دایم مشغول بازی و شیطنت با دوستاش بود. خلاصه اینکه همگی چند روز رویایی رو سپری کردیم. با یاد خاطرات خوب و شیرین گذشته. دوستان عزیزم امیدوارم هرجا هستید همیشه خوشحال و شاد و سالم باشید. دوستتون داریم و ازتون ممنونیم بخاطر لحظات زیبایی که برامون ساختین. ...
24 بهمن 1391

یه دنیا تاخیر

سلام گل پسرم. عسل مامان ببخشید که تو این مدت نتونستم بخاطر مشغله کاری زیاد(خیلی زیاد) هیچ پستی برات بذارم . میخوام اینو بدونی که مامانی عاشقته و دیوونه وار دوستت داره و بهت افتخارمیکنه. بخاطر همه چی و مخصوصا کارنامه های درخشانه این چند ماهه که همه فاکتوراش خ خ یعنی خیلی خوبه. بجز ژیمناستیک که اونم بخاط وزن زیاد و کم تحرکی شماست و البته علاقه زیادت به خوردن فدات شم       تو این مدت خیلی خوب با دوری مامان و بابات کنار اومدی. هرچند خونه مامان جون و باباجون حسابی خوش گذروندی. جا داره که همینجا از زحمتها و دلسوزیهای هر دوشون خیلی خیلی خیلی خیلی تشکر کنم. چون از هیچ کاری برای شادی و سلامتی تو دریغ نمیکنن. باباجونی و ما...
11 بهمن 1391

آرمان و پسرخاله

فقط یکی از خاله های آرمان که خاله میترا باشه تو شهر یزد زندگی میکنه. خاله میترا یه دختر داره (نگار خانم) و یه پسر(آقا سپهر) که البته آرمان بهشون میگه آجی نگار و داداش سپهر. هر وقت هم بهش میگی آجی یا داداش میخوای میگه من که داداش و آجی دارم. دیگه نمیخوام. اینم یه عکس از آرمان و پسرخاله ...
13 آذر 1391

افتادن اولین دندان

دیروز ظهر دندون جلوی آرمان ردیف پایین افتاد. البته من فکر میکنم خیلی زوده. شاید بخاطر اینه که پسرم خیلی کم شیر میخوره. این اتفاق ظهر موقع ناهار خونه باباجون افتاده و باباجون دندون پسرمو لای دستمال کاغذی پیچیده و بهش گفته که بذارتش زیر بالشش تا فرشته ها دندونش رو بردارن و بجاش براش کادو بذارن. بابا احسانم دیروز بعدازظهر کادو رو که یه جورچین بن تنی بود خرید و صبح قبل از بیدارشدن گل پسر گذاشت بالای سرش. صبح خیلی ذوق زده شده بود. دیروز یادم افتاد که این اولین دندون آرمان بود که درآورده بود و سر دراومدنش پسرم خیلی اذیت شد و حالا هم که راحت افتاد. جالب اینجاست که بابا احسان می گفت: به مدرسه زنگ بزن و به معلمش بگو حواسش باشه نکنه بچه ها آرمانو مسخر...
7 آبان 1391